|
|
|
|
|
آقا سلام! «امروز چه روز کسل کننده ای بود. حتی تو مواردی نا امید کننده!سوای اینکه تمام روز جریان سیاه حسادت و نفرت و رو فضای سرم تحمل می کردم! از خودم هم نا امید شدم . ازاینکه یه روزی آدمی بشم که می خوام باشم . سنگینی نفرتی که هر روز داره تو قلبم ریشه می دونه ، رو دارم تو پلک های تب دارم می بینم! بگذریم. امروز کاری کردم که الان از بابتش پشیمونم ولکن چه سودی داره پشیمونی ؟!البته برای آدم مغروری مثل من! نمی تونم از ذهنم دورشون کنم ؛سیاهی و نفرت رو!» چیزایی که بالا خونیدین تقریبا مربوط می شه به چهارده ماه قبل! روی یه تیکه کاغذ نوشته بودموشون . وقتی داشتم کتابامو مرتب می کردم پیداش کردم! کاغذ خیلی کوچیکیه! اما یه چیز بزرگی رو به یادم آورد! چیزی که عقلا باید ناراحتم می کرد باید اعصابمو خرد می کرد ! اما نکرد ! وحتی شاید خوشالم هم کرد! آره خوشالم کرد ! حالا که حسابی بهش فکر می کنم می بینم الان نه جریان سیاهی هست. نه تنفرو حسادتی! و نه حتی ذره ای ناامیدی! باید خوشال باشم ! انگار قوی تر شدم و مشکلایی که یه روزی زندگیمو فلج می کرد الان با یه نفس عمیق حل می شه! چقدر خوشالم که این کاغذ کوچیک با دنیایی نیروی مثبت رو پیدا کردم! از اینکه الان می دونم هر روز به اون آدمی که دوس دارم باشم دارم نزدیک تر می شم! می دونم هیچ چیزی در مقابل اراده من نمی تونه قد راست کنه! هیچ چیز ارزش شادی الانم رو نداره!! پ ن 1: کارنامه گرفتم و نمره هام اون قدر افتضاح بود که حسین برام جعلش کردو معدل 18 و خورده ایمو کرد 19.47 تا آقای پدر بذاره بازم زنده باشم و این بالاخونه رو بگردونم! پ ن 2: خالم مخ آقای پدر رو زد! هووووووووووووووووررررررررررررررررراااااااااااا! همین الان خبر رسید که آقای پدر راضی شده از اون تهران وامونده دل بکنه!!!دارن می یان این جا!! پ ن 3 رضا رفت یه تلویزیون خرید! اینه داداش! به من می گن جوجو! پ ن 4: چه روز عجیبی بود!کاش همه روزا انقدر مرموز و شاد بشن! خانم ها آقایان شب خوش!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 22:25 توسط جوجو
|
|
||
|
|
|
|
|
آقا سلام ! خدا این کلاسای جمع بندی رو از ما نگیره!هر چی تو این سال نحس نخدیده بودم دیروز خندیدم! بس سوتی دادمو سوتی دادن!گیر دادم به معل زبانم که مگه بعد از letفعل به شکل ساده نمی یاد؟ پس چرا این جا تو کتاب گزینه 4 که gone هست رو درست زده ! معلم اول گفت خوب احتمالا اشتباه چاپی بوده بعد انگار که دزد گرفته باشه محکم زد رو دستم و گفت چشای کورتو باز کن این جواب سوال 78 هست نه 87! به قول خودش کل قلم چی رو به دار می کشم اما به خودم شک نمی کنم! بعد پا شدم رفتم پای تخته in order to رو نوشتم in other to!!!!!!!! ولی بقیه هم کم سوتی ندادند!مثلا اینکه یکی پا شد گفت آقا away زمان ماضی استمراری هست!!تازه توکتش هم نمی رفت که بابا این ingایش کجا بود تازه tobeنداره دختر ! حالا اینا خوباش بود یکی برگشت گفت استاد!(دختره چنان خودشو گرفته بود من گفتم این زبان اختصاصی شرکت کرده)ببخشین کتاب من یه مشکل چاپی داره بجای اینکه بنویسه to notنوشته not to!! نه خدایی ، جان جوجو سوتی های من کجا سوتی های اونا کجا ! خلاصه که خدا نگیره از ما این کلاسای جمع بندی رو!!!(آخر کلاس استادمون داشت دود از مخش بلند می شد!) خلاصه که دیگه ادامه ندم بهتره چون می ترسم مثل استادم یا به عقلمون شک کنید یا به سوادمون!! بگذریم. دختر خالم اومده بالای سرم می گه جای علافی یا پاشو برو درس بخون زابل قبول نشی یا بیا تحقیق منو تایپ کن! آخه یکی نیست بگه خودت خیلی جای توپی درس می خونی؟!حالا تو سر منم می کوبی! آخه دندونپزشکی قزوین هم شد دانشگاه و رشته؟؟؟ بعدشم تحقیق تنظیم خانواده ( اونم با موضوع بی تربیتی ای مثل راه های جلو گیری از بارداری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) مناسب سن من نیست! دروغ می گم ؟ والا! هیچی دیگه !جشن مانتو سوزی هم که دو روز دیگه است! یادم باشه عکساشو بزارم! پیشنهاد می کنم اگه شما هم اگه این ماه بلاخره برای همیشه از زندان مدرسه رها می شین این جشنو بگیرین! مانتو ها وکوله پشتی ها دفتر و کتابو کارنامه و خلاصه هر چی که مربوط به دوران گس مدرسه می شه رو همراه با تعدادی از دوستان پایه تون آتیش بزنید و بعد به تماشای سوختن و فراموش شدن تمام خاطرات و مانتو کتاباتون و دوران شرم آور دانش آموزی بنشینید و لذت ببرید! حاضرم قول شرف بدم از تمام جشنای لوس فارغ التحصیلی بیشتر بهتون خوش می گذره!! پ ن 1: TVهمچنان سوخته باقی مونده و منم به رضا گفتم یا یه فکری به حالش بکن یا منم پا می شم می رم خونمون TV خودمونو می یارم جواب آقای پدرمو خودت باید بدی! اه سر مو برد این دختر خاله سرخوشم! چشم نداره ببینه من 10 دقیقه آسایش دارم! یکی نیست بگه مگه تو دانشگاهت قزوین نیست؟ که چی هی پول هدر می کنی پا می شی می یای این جا !خوب بتمرگ تو خوابگاهت دیگه! خانم ها ،آقایان،شب خوش! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 20:33 توسط جوجو
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام آقا کامپیوترم ویروسی شده!!!!! Help me !!! بگذریم! آقا. خوبید؟ خوشین؟ خانم بچه ها خوبن؟ من که خوبم هی بهتر تر هم می شم! این پرسپولیس بود ،قهرمان شد،آقا ما شبش رفتیم با پر رویی تمام شام قهرمانی خوردیم! هر کی هم بهم گفت اسقلالی به تو چه پاشدی اومدی گفتم :از این پرپولیسی ها که به ما خیر نمی رسه بذار شام بخوریم (جاتون حسابی خالی بود از حدود اون 150 نفری که تو سالن بود زیاد زیاد 60 نفر قرمز بودن!!!داشتم منفجر می شدم از خنده!) راستی قلم چی رو گند کاشتم رفت!از خودم خجالت کشیدم!اما باز در ادامه همون پررو بازی هام اومدم خونه نشستم کتاب همه نام ها رو خوندم! نام:همه نام ها نویسنده: ژوزه سارماگو(به مخت فشار نیار !کوری رو همین نوشته) برنده جایزه نوبل1988(حالشو ببر!) نشر:هاشمی ترجمه:عباس پژمان قیمت:1750 تومن! خلاصه دارم حال می کنم الان یه دستم دین وزندگیه یه دستم این کتاب است!(خالی بستم هر دوتا دستم رو کیبورده!!) پریشب بلاخره آقای پدر یادش افتاد یه روزی یه جوجویی هم بود که الان خیلی وقته حالشو نپرسیده! پا شدن اومدن این جا!راستش وقتی اونا اومدن من اصلا حالو حوصله نداشتم و تحویلشون نگرفتم! تا این جاش چیزی نشد اما رضا که اومد من یهو ذوق کردم وپریدم کیفشو ازش گرفتم وحسابی درنوشابه براش باز کردم (باور کنید فقط واسه اینکه قرار بود برام کتاب بیاره از اومدنش خوشال شدم) اما آقای پدر اینو نمی دونست (و الانشم نمی دونه)چون با غیض و یه دلخوری اساسی به خاله گفت این از حب علی نیست که از بغض معاویه است! تمام شب به همه زهر شد! من هر چی سعی کردم اوضاع رو ماست مالی کنم نشد! معلوم بود که همه خنده ها و شوخی هام مصنوعی واجباریه!! نمی دونم به پای حسادت آقای پدر گذاشته شد یا نمک نشناسی من اما خیلی بد شد عزیز دل اینو بخون: ...و از نو عاشق هم می شویم از نو با کوله باری از خاطره خاطره که هر دو دلتنگ بودیم ومغرور !! دوباره پیدا کردیم همدیگر را جایی میان مرز ماندن ها و رفتن ها و باز عاشق هم شدیم زیر آسمانی که دیگر کبود نبود. عاشق می شویم از نو با کوله باری از خاطره... *5 سال گذشت ! هنوزم نه من بلدم به میل تو (قشنگ قشنگ) شعر بگم نه تو قبول داری اینا شعره!اما 5سال خاطره رو برام واسه همیشه زنده نگه می داره . همیشه! دروغ ترین کلمه دنیا ....! خانم ها آقایان شب خوش! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 16:14 توسط جوجو
|
|
||
|
|
|
|
|
آقا سلااام!سلام! صد تا سلام هزارو سیصد هشتاد و هفت تا سلام! و هرگاه بندگان من، از تو درباره ی من پرسیدند، بگو من نزدیکم، و دعای نیایش کنندگان را هنگامی که مرا بخوانند، اجابت می کنم. پس آنان باید حکم مرا اطاعت کنند وبه من ایمان داشته باشند، باشد که هدایت شوند...( بقره 186 ) چند وقت پیش هیلدا ( هم خونه ای خواهرم) د چار یکی از اون خریت های دوره 25 سالگی شد اونقدر هم آتیش خریتش ( عشقش! چه فرقی می کنی؟) تند بود که تا به خودش جنبید یه نفر سوم رو دستشون باد کرده بود! دقیقا نفهمیدم چرا یه هفته بعد از این که اون نفر سوم اعلام وجود کرده بود دوست پسر هیلدایهو غیبش زد! نکته مهم این بود که هیلدا مونده بود و یه دنیا تنهایی ونفرت و یه موجود لزج که هر روز بیشتر تو وجودش پا می گرفت. اولش رفت که این یه دنیا کینه رو سر اون موجود لزج خالی کنه اما ترسیده بود و برگشته بود. تا اینکه خواهرم مخشو زد که اجازه بده اون موجود تا وقتی خدا می خواد نفس بکشه نه تا وقتی هیلدا می خواد!( هیچ وقت یادم نمی ره دفعه اولی که خواهرم با ذوق این خبرو آورده بود چطوری بالا و پایین می پرید که خاله شدم!!و من احمق بلند گفته بودم من بلایی سر خودم آوردم خود گاگولم خبر ندارم؟!! تا مدت ها سوژه فامیل بودم!) الان یه چند روزی هست رسما اون نفر سوم از یه موجود لزج به یک آدم حرومی تقییر رتبه داده! وقتی خواهرم زنگید که هیلدا رو دارم می برم بیمارستان لبخند زدم و گفتم مبارکه!اما به دهم ثانیه هم نکشید لبخندم سردو سردو سرد شد،تا آخرشم رو صورتم ماستید! از ذهنم گذشت چه دنیای نکبتی ای خواهد داشت اون موجود ( که الان دیگه یه دوپای حرومزاده است!)چه تلخ وگس دنیاش!وقتی می فهمه حتی وقتی اندازه یه نطفه میکروسکوپی بوده ، یه گناه کبیره محسوب می شده!!وقتی می فهمه اونقدر بد قدم بوده که به خاطر اون مامان وباباش از هم جدا شدن وقتی می فهمه با تمام کوچولوییش اونقدر وحشتناک و بزرگ بوده که باباش برای اینکه نبیندش فرار کرده!وقتی می فهمه به خاطر بودن اون مامانش چه رنج هایی کشیده و می کشه! وقتی می فهمه حتی بودنش فعل حرومه! از ذهنم رد شد که چقدر بده که وقتی یه ورم ساده رو شکم مامانش بوده نمی تونسته خودش تصمیم بگیره باشه یانه!به خودم گفتم چقدر غم انگیز و ویران کننده است وقتی ما نمی تونیم درباره یه چیز به این بزرگی و مهمی خودمون تصمیم بگیریم! وقتی تو بیمارستان اون موجود هنوز نیمه لزج و قرمز و سیاه رو دیدم تو چشاش ( که اصلا هم شبیه هیلدا روشن و سبز نبود!)نیگا کردم و تو دلم گفتم خسته نباشی واسه رنجی که قراره ببری! به جهنم خوش اومدی. حروم زاده بی بابا!! به هر حال به آمار حروم زاده هایی که تنها گناهشون بودنشونه یکی دیگه هم اضافه شد!همون طوری که اضافه می شده و می شه و خواهد شد!کوچولو های جهنمی! پ ن 1: کنکوری ها خر نزنید! اون ور این به قول شما سد کنکور هیچ خبری نیست! زندگی همچنان احمقانه است با تمام قشنگی های تکراری و بی شرمانه اش! پ ن 2 :یه بابایی هست که خیلی دوسش دارم از اون دست آدمایی که یهو نیست می شن وتو اصلا نگرانشون نمی شی که نکنه دیگه از شون خبری نشه!چون می دونی ممکنه ساعت 3 صبح بهت زنگ بزنن که بدون حتی معرفی خودشون ویا حتی سلام! بگن الان زیر آسمون فلان کویرم و فلان احساسو دارم!همین. خوب بخوابی.و من عاشق اون بابام! چرا؟ چون هیچ وقت حالمو نمی پرسه! اصلا براش مهم نیست تو خوبی یا نه. چون همیشه یه کاری انجام می ده که تو بهتر و یا بهتر تر می شی!واسه همه زنگ ها واس ام اس ها و نامه ها و کارای غافلگیرکننده اش ازش ممنونم و دوسش دارم! پ ن 3 :این آهنگو دوس دارم!خیلی دوسش دارم!یه خورده بیشتر از خیلی دوسش دارم!! Linkin Park No More Sarrow Are you lost آیا نباختی؟ In yout hies با دورغ هات! Do you tell yourself I don’t realize به خودت نگفتی نمی فهمم؟! Your crusade’s a disguise جنگ پنهان تو Replace freedom with fear آزادی رو با ترس عوض می کنه! You trade money for lives سودای پول کردی با زندگی ها I’m aware of what you’ve done آگاهم از آنچه کردی No,no more sorrow نه! نه دیگه ببخشی نیست I’ve paid for your mistakes به خاطر تو مشکلاتی رو تحمل کردم you’re time is borrowed در وقت کس دیگه ای داری فعالیت می کنی(معنایی!) Your time has come to be replaced نوبت تو ریسیده که جاتو به دیگری بدی(معنایی) I see pain دردو می بینم I see need نیازو می بینم I see liars and thieves abuse power with greed می بینم دروغ گو ها و دزد ها با عقده از قدرت استفاده می کنند! I had hope امید داشتم I believed باور کردم But I’m beginning to think that I’ve been decieved اما دارم به این فکر می افتم که فریب خوردم You will pay for what you’ve done! تقاص آنچه کردی را پس خواهی داد No more sorrow I’ve paid for your mistakes you’re time is borrowed Your time has come to be replaced Thieves and hypocrites دزد ها و ریا کارها! Thieves and hypocrites دزد ها و ریا کارها! Thieves and hypocrites دزد ها و ریا کارها! No more sorrow I’ve paid for your mistakes you’re time is borrowed Your time has come to be replaced Your time has come to be replaced Your time has come to be erased! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:3 توسط جوجو
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام!
به قول آقای پدر می فروشان را بگویید جام ها سرریز کنند! رقصی کنید غوغایی کز خاک آن چشم تنگ نظرانشود کورر! جشنی بر پا کنید کز پس شب جور زد سپیده آزادی!! آقاتموم شد! بلاخره تموم شد ۱۲ سال رنج و عذاب ۱۲ سال منت توام با محنت و ۱۲سال اجبار و تنفر از روپوش های گشاد! ۱۲ سال احترام زورکی ۱۲ سال سردرگمی و بیهودگی بلاااااااااخره! من خوشحالم! خوشحالم که بلاخره تموم شد دیروز برای همیشه مدرسه ها تعطیل شد بی استرس اینکه دوباره مهر ماهی در کاره بی عذاب و غم اینکه انظباطت سال بعد به کار می یاد! گرچه باور کردنی نیست اما تموم شد از صمیم دل آرزو می کنم اونایی که هنوز باید این عذاب رو تخمل کنند خدا روزا رو براشون بذاره رو fast show!!! و به تمام اونایی که بلاخره از زندان خوفناک مدرسه آزاد شدن تبریک می گم! سلام انسان های آزاد! همش تا کنکور ۵۱ روزمونده و من دارم حتی واسه رها شدن ا زشر این کتابا دارم ثانیه ها رو هم می شمارم! پ ن ۱: ۲۳ اردیبهشت اولین سالروز خاموشی یکی از جوانترین و با استعداد ترین نقال های ایرانه! سپهر اکبری عزیز! صدای گرم تو در ذهن ما همیشه ماندگار است . مهم هم نیست نابرادر ها دم آتیشین تو را چگونه خاموش کرده اند! پ ن ۲:مهم نیست کجای صف باشی مهم اینه که تو ی صف باشی! خودتو در گیر عدد ها نکن . مهم نیست اون عدد چیه! رتبه و روزای عمرت! مهم اینه که اون یه عدد که تو بزرگش کردی!مهم نیست کجای صفی!! خانم ها آقایان شب خوش! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:15 توسط جوجو
|
|
||
|
|
|
|
|
آقا سسسسسسسسسسسسسسسسسلاااااااااااااام!
اومدم بگم امسال سال فوق العاده ای می شه! باور کنید بهار قشنگی رو به رومونه! ازش لذت می برم از شبای بی خواب و درسای نا تمومش! از عید کسالت آور و بارون های کمش! اما قشششششنگه!
همین خوش باشین! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 19:41 توسط جوجو
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام!
همش صد روز به کنکور مونده و من هم چنان دارم به روند گندیدن تو زمان حال ادامه می دم! راستی سال نو می یاد خبر دارین که! من مثل سال گذشته بازم سال تحویل تنهام همه می رن سفر....! حرفیندارم یعنی رمقی برای حرف زدن و یا تایب کردن افکارم ندارم ! اگه رمقش رو هم داشته باشم این خواب آور های قوی نمی زاره کیبورد رو درست ببینم! صد روز مونده!
سال ما که نیست! اما سال شما خوب و کمی هم شاد! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 18:2 توسط جوجو
|
|
||
|
|
|
|
|
آقا سلاااااااام! تولدم شدو رفت! ۲۲ بهمنی که گذشت ۱۹ ساله شدم! برف ها آب شده و صبح ها هوا خفن سرده!۱۳۵ روز به کنکور مونده و من هنوز چلاقم! شما چه خبر؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 19:31 توسط جوجو
|
|
||
|
|
|
|
|
من تجدید شدم!
دین و زندگی!!!!!!!!!!!!!!!!!!
حال کنید فقط! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 13:19 توسط جوجو
|
|
||
|
|
|
|
|
آقا سلام!
نگین کجا بودی! برف اومده دو متر!آب گاز برق نداشتیم غذا جیره بندی بود! کلی درس بود!(آه این دیگه غیر قابل تحمله) بگذریم! چه خبرا؟ راستی راه افتادم! مثل بچه ها !هی خوردم زمین و ازاینکه یه قدم بیشتر برمی دارم ذوق کردم! چن شب رفتم تو حیاط و در حالی که نیم متر رو زمین برف بود لخت خوابیدم رو برف!)نه لخت لخت ها!( نمی دونم دقیقا چقد اونجا بودم که خاله از بنجره منو دید و اومد منو برد اما تو اون مدت به این فکر کردم که چی الان باعث می شه من بلند شم و دیدم هیچییییییییییییی! حالم بده! تا بد! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 10:13 توسط جوجو
|
|
||